گروه رسانه‌ای «لرستان»

تحلیلی بر جنگ تحمیلی و هشت ساله احزاب کفر و نفاق (قسمت‌دوم)

خبرگزاری فارس لرستان_ ابراهیم بارانی بیرانوند نویسنده و پژوهشگر لرستانی دومین قسمت از گزارش تحقیقی در مورد جنگ تحمیلی و هشت ساله احزاب کفر و نفاق را به شرح زیر نگاشته است؛

بسم الله الرّحمن الرّحیم
تحلیلی بر جنگ تحمیلی و هشت ساله احزاب کفر و نفاق (قسمت‌دوم) 

ابراهیم بارانی بیرانوند

مقدمه:

لازم به ذکر است که وجه تسمیه عنوانِ جنگ تحمیلی ِهشت ساله احزاب، این است که در غزوه خندق یا احزاب که در سال چهارم یا پنجم هجری علیه حکومت نوپای اسلامی در مدینه شکل گرفت، با تحریک یهودیان پیمان شکن، تمام کفار و بت پرستان و روئسای افزون طلب قبایل مختلف قریش و منافقان، با لشکری انبوه با بیش از سه برابر مسلمانان و تجهیزات نظامی سنگین و سبکِ فراوان، شهر مدینه را محاصره و بنا داشتند تا کار اسلام و پیامبراعظم (ص) و یارانش را برای همیشه تمام کنند، اما با یاری خداوند و تدبیر رسول گرامی اسلام و استقامت مسلمانان، شکست خوردند.

در جریان جنگ تحمیلیِ عراق علیه ایران هم که با تحریک آمریکا و ایادیش صورت گرفت، تمامی دنیای الحاد و کفر و نفاق و ارتجاع عرب، علیه انقلاب اسلامی و نوپای ما بسیج شدند، اما اینها هم شکست خوردند.

میان غزوه احزاب یا خندق و هشت سال دفاع مقدس، مشابهت های فراوانی وجود دارد که در نوشتار دیگری بدان خواهیم پرداخت، انشاءالله.

در قسمت اول این نوشتار ، یکی از عوامل تحمیل جنگ هشت ساله احزابِ کفر ونفاق بر علیه انقلاب اسلامی نوپای ایران را مخالفت و تضاد ایده ئولوژیکی وسیاسی دو  مکتب الحادی و ضد دینی و سلطه گرِ حاکم بر جهان آن روز بیان کردیم که عبارت بودند از: 
یکی جریان کمونیستی و سوسیالیستی و مارکسیستی حاکم بر جهان شرق و برخی کشورهای غربی به سرکردگی اتحاد جماهیر شوروی.
دیگری تفکر لیبرال دموکراسی و نظام سرمایه داری و کاپیتالیستی حاکم بر جهان غرب به سرکردگی ایالات متحده آمریکا. 

اینک به دومین عامل آغاز جنگ تحمیلی که اختصاص به توطئه و شیطنت های آمریکا در تحریک عراق دارد می‌پردازیم:

۲_اقدامات تحریک آمیز آمریکا در تحریک عراق:

دومین عامل شروع جنگ تحمیلی ِهشت ساله احزاب، اقدامات تحریک آمیز آمریکا در تشویق عراق و بخصوص صدام لایعقل بود؛ چراکه آمریکا و استعمارگران غربی، بخصوص انگلیس و اسرائیل، با سرنگون شدن شاه و رژیم دست نشانده آنها یعنی سلسله پهلوی، تمام منافع خود در ایران را از دست دادند و حتّی بیم آن را داشتند که با سرایت این انقلاب به سایر ملتها، منافع استعماری آنها هم در منطقه و جهان به خطر بیافتد.

لذا به سرکردگی آمریکا از همان روزهای آغازین انقلاب دست به توطئه‌های مختلفی زدند که در جای خود بدان خواهیم پرداخت، اما یکی از این توطئه‌ها، تحریک یک کشور همسایه بود و چه کسی بهتر از عراق توانمند از لحاظ نظامی و اقتصادی که ضمن اختلاف مرزی با ایران، صدام با تفکرات ناسیونالیستی و ضد دینی خود، شوق کشورگشائی و رهبریت بر جهان عرب را هم داشت!.

برای اینکه به عمق اهمیت رژیم پهلوی برای تامین منافع آمریکا و هم پیمانانش پی ببریم، بهتر است به عقب برگشته، علت و چگونگی شکل گیری رژیم پهلوی توسط پیرِ استعمار و استعمارِ نو یعنی انگلیس و آمریکا را بررسی کنیم. 

نقش آمریکا و انگلیس در تحمیل نظام پادشاهیِ خاندان پهلوی:

مناسبتر است جریان را از زبان نزدیکترین افراد به خاندان پهلوی‌ها بشنویم. یکی از نزدیکترین افراد وابسته به پهلوی، ارتشبد حسین فردوست می‌باشد که دوست صمیمی شاه از زمان کودکی، رئیس دفتر ویژه اطلاعات دربار، قائم مقام و بلکه همه کاره ساواک و یکی از پرنفوذترین‌های در بار شاه بود.

وی در جلد اول کتاب خاطرات خود با عنوان: «ظهور وسقوط سلطنت پهلوی» در مورد ظهور نظام پادشاهی و سلطنتیِ پهلوی می‌نویسد: «انگلیسی‌ها مدت طولانی روی افسران قزاق که به وسیله افسران روس اداره می‌شد، مطالعه داشته‌اند و بین آن‌ها امیر موثق‌نخجوان (سرلشکر) و رضاخان (سرتیپ) را انتخاب کردند و پس از مطالعات دقیق‌تر، برای منظوری که می‌خواستند، رضاخان را انتخاب نمودند.

وقتی این مسائل و میزان نفوذ انگلیسی‌ها مشاهده می‌شود، تردید نمی‌ماند که انگلیسی‌ها از زمان کودتا (در سال 1299 شمسی) روی رضاخان و در خانه و در محل کار او نفوذ کامل داشته‌اند و این نفوذ غیرمشهود تا رفتنش ادامه داشته است.

پس به ترتیب تقدم، انگلیسی‌ها در زندگی خصوصی و ضمن انجام وظایف مملکتی روی رضاخان و اطرافیان نزدیک او نفوذ داشته‌اند.»

وی در جای دیگر ادامه می‌دهد:«رضاخان یک عامل انگلیس بود و در این تردید نیست. کودتای ۱۲۹۹ طبق اسنادی که دیده‌ام یا شنیده‌ام در ملاقات ژنرال آیرون ساید انگلیسی با رضا، با حضور سیدضیاءالدین طباطبایی برنامه‌ریزی شد.

«شاپور جی» روزی کتاب محرمانه‌ای را به من نشان داد که در یک بند آن نوشته شده بود که نایب‌السطنه هندوستان (که در آن زمان مستعمره انگلیس بود) می‌خواست فرد مناسبی را برای اداره ایران پیدا کند و به دستور او پدر شاپور جی این فرد را که رضا بود، پیدا کرد و به نایب‌السلطنه معرفی نمود.»

همچنین «آیرملو تاج‌الملوک» همسر اول رضاشاه و مادر محمدرضا پهلوی در کتاب خاطراتش می‌گوید: «اواخر بهمن ماه سال ۱۲۹۹ بود که شنیدم انگلیسی‌ها رضا را در رأس قشون گذاشته و او را فرمانده کل قزاق‌ها کردند.».

وی ادامه می دهد: «بعد‌ها شنیدم که «نورمن» وزیرمختار انگلیس در تهران شخصاً به ملاقات احمدشاه رفته و گفته بود: برای حفظ امنیت پایتخت و جلوگیری از حمله متجاسرین و جمعیت‌های بالشویک، قوای رضاخان تحت امر کلنل اسمایس وارد خواهد شد.».

وی همچنین اعتراف می‌کند که اختیار همه امور پهلوی اول در دست انگلیس و مهره‌های او بود و رضا شاه مطیع امر آنها بود، لذا می‌گوید: «برای تعیین فرمانده قشون، افسران انگلیسی باید تصمیم می‌گرفتند و حکومت هم متابعت می‌کرد.»

از جمله کسانیکه در شکل گیری و تداوم سلطنت خاندان پهلوی نقش داشت، یکی از مهمترین و قوی‌ترین مهره‌های فراماسونری در ایران به نام  «محمدعلی فروغی» صاحب کتاب: «سیر حکمت در اروپا» بود.

حسین فردوست در ادامه می‌گوید: «محمدعلی فروغی که در سال‌های به قدرت رسیدن رضاخان، واسطه او با انگلیسی‌ها بود و در صعود سلطنت پهلوی نقش مهمی داشت، از فراماسونر‌های مهم ایران و رئیس لژ فراماسونری بود.»

سقوط پهلوی اول و ظهور پهلوی دوم

جنگ جهانی دوم از ۱ سپتامبر ۱۹۳۹ ( ۹ شهریور ۱۳۱۸) تا ۲ سپتامبر ۱۹۴۵ ( ۹ شهریوی ۱۳۲۴) بین متفقین ( روسیه، انگلیس، آمریکا و فرانسه) و متحدین ( آلمان، ایتالیا و ژاپن) اتفاق افتاد و بین ۷۰ تا ۸۵ میلیون کشته و خسارات مالی زیادی را بر جای گذاشت.

دولت ایران به دلیل رابطه اقتصادی گسترده2ای که قبل از هیتلر و قبل از جنگ جهانی اول با آلمان داشت و نیز ترس از آلمان در زمان هیتلر، لذا در جنگ جهانی دوم اعلام بی‌طرفی کرد و این به نفع آلمانی‌ها بود. اما متفقین این بی طرفی را نپذیرفتند و خواهان اخراج آلمانی‌ها و قطع رابطه ایران و آلمان بودند، ولی رضاشاه زیر بار در خواست آنها نرفت.

همین بهانه شد تا قوای متفقین برای استفاده از دالان ایران( the Persian corridor) و ارسال سلاح و کمک به روسیه، در ۳ شهریور ۱۳۲۰ با یک حمله ی برق آسای هوائی و زمینی و دریائی و در عرض کمتر از ۸۰ ساعت ارتش مدرن رضا شاه، که زمانی توسط همین قدرت‌های غربی مجهز شده بود را متلاشی کنند. روسها از شمال و شرق و انگلیس از جنوب و غرب کشور بیش از نیمی از خاک ایران را به اشغال خود در آورده و ایران را جولان خود قرار دادند. حضور سرزده و بدون اجازه چرچیل، روزولت و استالین در تهران در تاریخ ۶ تا 9 آذر ۱۳۲۲ و بی اعتنائی آنها به شاه ایران یعنی پهلوی دوم که او را حتی به جلسه خود راه نداده بودند، نشانگر اوج خفت و خواری ایران در زمان سلطنت خاندان پهلوی است . 

بنابراین انگلیس تصمیم گرفت مهره خود یعنی رضا شاه را در ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ از ایران اخراج و همراه با زن بچه‌هایش ( بجز محمدرضا) به جزیره موریس که تحت سلطه انگلیس بود، تبعید و مهره دیگری را جایگزین او نماید.

محمد علی فروغی از طرف انگلیس مامور می‌شود تا به دلیل شرایط آن ایام، رضا شاه را به خارج از کشور تبعید و پسرش محمدرضا را جایگزین او کند. در این خصوص همسر رضا شاه در کتاب خاطراتش می‌نویسد: « … فروغی وابسته به سیاست انگلیس بود و از ملکه انگلستان مدال و عنوان داشت و رضا (شاه) به نصرالله انتظام، رئیس کل تشریفات شاهنشاهی، دستور می‌دهد فوری فروغی را مطلع کند. موقعی که انتظام سراغ فروغی می‌رود، مشاهده می‌کند فروغی به حال نزار در بستر بیماری افتاده است و در همان حال با تلفن دارد با انگلیسی‌ها صحبت می‌کند.

تلفنش که تمام می‌شود به انتظام می‌گوید همین الساعه داشتم با سفیر انگلستان حرف می‌زدم. کار اعلیحضرت شاه تمام شد. باید برود! انتظام می‌پرسد کجا برود؟ می‌گوید به تبعید! فروغی با آن که به شدت بیمار بود همراه انتظام به کاخ آمد و با رضا ملاقات کرد. قبل از اینکه رضا حرفی به فروغی بزند فروغی می‌گوید که شوروی و آمریکا ابراز علاقه کرده‌اند که در ایران جمهوری اعلام و بساط سلطنت پهلوی جمع شود، اما انگلستان به نفع سلطنت پهلوی موضع‌گیری کرده و شخص چرچیل گفته است که جمهوری برای ایران زود است، در حالی که انگلیسی‌ها قصد اخراج اعلیحضرت (رضاشاه) را دارند، بنابراین خوب است برای حفظ پرستیژ خود اعلیحضرت، شاه به نفع فرزندشان از سلطنت کناره‌گیری کنند و اینطور نباشد که انگلیسی‌ها اقدام کنند!».

بنابراین سقوط نظام پادشاهیِ خاندان پهلوی در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ برای آمریکائی‌ها و بخصوص «جیمی کارتر» رئیس جمهور وقت آمریکا آنقدر خسارت بار و سنگین بود که حاکمان وقت آمریکا از آن به عنوان یک فاجعه یاد می‌کردند . لذا «زبیگنیو برژینسکی»  مشاور امنیت ملی آمریکا در زمان پیروزی انقلاب اسلامی ایران و نابغه ی بلامنازع سیاست خارجی آمریکا در کتاب خود با عنوان: « قدرت و اصول» با اظهار تاسف شدید می‌نویسد: « (انقلاب) ایران بزرگترین شکست دولت کارتر به شمار می‌آید.

صرف‏‏‌‏‏نظر از موفقیت این کشور(ایران در زمان شاه) در زمینۀ صلح کمپ دیوید و یا عادی سازی روابط با چین و اتخاذ موضعی استوار در قبال شوروی که همگی آنها نقطه‌های عطف عمده و سازنده‌ای به شمار می‌روند اما سرنگونی شاه از دیدگاه راهبردی برای ایالت متحده و از نظر سیاسی برای‏شخص کارتر فاجعه آمیز تلقی می‌شود. شاید آن فاجعه از بعد تاریخی اجتناب ناپذیر بود. بنیادگرایان اسلامی قدرت فوق العاده2ای داشتند. شاید شاه هرگز نمی‌توانست از بیماری بزرگ پنداری خود و در نهایت فلج شدن اراده‌اش، رهایی یابد.»‏‎ 

تحریک صدام توسط آمریکا

در پائیز و زمستان سال ۱۳۵۷ قیام خونین مردم ایران علیه شاه در سراسر کشور همه گیر شد، فلذا مستشاران آمریکائی که بر همه امور ایران سلطه داشتند با کمک رژیم پهلوی از کشتارهای پی در پی  مردم در شهرهای مختلف نتیجه نگرفتند تا اینکه منجر به فرار شاه در ۲۶ دی ماه ۱۳۵۷ از ایران گردید. از همان موقع یعنی در زمستان ۱۳۵۷ که پیروزی قیام مردمی برای همگی قطعی به نظر می‌رسید، طراحان آمریکائی به فکر انتقام سخت و حمله نظامی و به شکست کشاندن این نهضت افتادند.

ابتدا کودتای خونینی را که خیلی خطرناکتر و بدتر از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و کشتارهای فاجعه آمیز ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ بود، طراحی کردند اما به مدد الهی و با هوشیاری معجزه گونه امام خمینی (ره) موفق به اجرای آن نشدند، لذا از همان موقع تصمیم به یک حمله نظامی گسترده نمودند و چون حمله مستقیم را به صلاح خود نمی‌دانستند، پس به فکر تحریک یکی از همسایه‌ها افتادند.

طبق یک سند خیلی محرمانه باقی مانده از سفارت (در واقع لانه جاسوسی) آمریکا در ایران، این تصمیم در زمستان ۵۷ و در زمان نخست وزیری بختیار گرفته شد. بنابر این آنها همه همسایه‌های ایران را بررسی کردند تا در نهایت عراق را مناسبترین گزینه برای این کار دانستند، فلدا با برنامه ریزی به سراغ بغداد رفتند.

«گذرستان»، نشریه الکترونیکی تاریخ معاصر ایران بخشی از این سند خیلی محرمانه را به شرح ذیل نقل کرده است: «احتمال ضعیفی برای حمله به ایران توسط یک قدرت خارجی وجود دارد. بی ثباتی مداوم جوی را به وجود می آورد که در آن چنین اقدامی را وسوسه می‌کند.

افغانستان هنوز در راه انقلاب خود مشکلاتی دارد. پاکستان، عربستان سعودی و امارات از نظر نظامی خیلی ضعیف هستند که چنان اهداف جاه طلبانه‌ای را داشته باشند. شوروی به علت نقشش به عنوان یک قدرت بزرگ، احتمالاً به جز در حمایت یک دولت مارکسیست در ایران حرکت دیگری نخواهد کرد. عراق به عنوان بزرگترین تهدید برای ایران باقی می‌ماند. البته اگر تخاصمات جهانی را از نظر دور بداریم. حمله از طرف عراق احتمالا محدود به مناطق نفت خیز به عنوان یک هدف خواهد بود. تصمیم برای اقدام به چنین حمله‌ای مستلزم یک ارتش ضعیف شده در ایران و داشتن دلیل دنیاپسند است.».

البته در آن زمان یک رژیم سوسیالیستی و بعثی بر عراق حاکم بود که متحد شوروی و در جبهه مقابل آمریکا قرار داشت، اما آمریکائی‌ها همین را هم فرصت دانسته و تلاش کردند تا پای شوروی را نیز به میان بکشند و موفق هم شدند، زیرا این دو ابر قدرت سلطه گر و استعماری، علیرغم اینکه علیه هم بودند، اما از نظر سیاسی و ایده ئولوژیکی، وجود انقلاب اسلامی را برای خود یک خطر می‌دانستند. بنابراین با هدف مبارزه با ایران، طی کودتائی در ۲۵ تیر ۱۳۵۸ صدام حسین را به خاطر روحیات بلند پروازانه‌ای که داشت، در عراق به قدرت رساندند.

اما چرا عراق را برای حمله به ایران انتخاب کردند؟

علاوه بر مواردی که ذکر شد، دلایل دیگری که منجر به انتخاب عراق برای حمله نظامی به ایران گردید، عبارتند از :اختلافات ارضی و مرزی و تخاصمات دیرینه بین عراق و ایران، عراق متحد شوروی بود و بدینوسیله شوروی را با خود همگام کردند، مرز مشترک زمینیِ ۱۴۵۸ کیلومتری بین ایران وعراق، برخورداری از ارتش قوی و اقتصاد نسبتاً مرغوب  و نفت خیز بودن که باعث می‌شد تا بدون نیاز به تامین هزینه سنگین نظامی از ناحیه غربیها جنگ سختی را تحمل کند، در گیر کردن دو کشور مسلمان و با اکثریت شیعه انقلابی و از بین بردن توان آنها و قطع کردن هلال شیعی از ایران تا عراق و سوریه و لبنان و به تبع آن تامین امنیت اسرائیل، عرب بودن عراق و تحریک روحیه ناسیونالیست عربی و دامن زدن به اختلافات دیرینه و استعماری عرب و عجم و عربی_مجوسی، تکبر و غرور و روحیه روانی صدام و توهم و علاقه شدید او به کشور گشائی و لیدر شدن دنیای عرب بعد از جمال عبدالناصر و روحیه ضد دینی و ضد شیعی و ضد ایرانی او، بطوریکه به اعتقاد برخی کارشناسان اگر کس دیگری حاکم عراق بود این جنگ اتفاق نمی‌افتاد.  

بنابراین از ماه‌ها قبل از شروع جنگ تحمیلی، رفت و آمد مخفیانه و حتی علنی بین مقامات آمریکائی و عراقی با هم شروع شد. همچنین آمریکائی‌ها توانستند کشورهای سرمایه دار عربی از جمله عربستان سعودی و کویت را در حمایت از صدام هماهنگ کنند.

برژینسکی مشاور امنیت ملی جیمی کارتر رئیس جمهور وقت آمریکا بیشترین نقش را در این زمینه ایفا کرد، لذا سفرهای محرمانه و مکرری را به بغداد و اردن و عربستان و سایر کشورهای منطقه برای حمایت از حمله نظامی عراق بر علیه ایران داشت. بعد ها و در پائیز ۱۳۵۹ طارق عزیز معاون وقت رئیس جمهور عراق در سفر خود به فرانسه در گفتگوئی با «فیگارو» به این دیدارها و وعده‌های آمریکائی‌ها به عراق اعتراف کرد. بخش‌هائی از مصاحبه فیگارو با طارق عزیز، در شماره ۱۷ آذر ماه ۱۳۵۹ روزنامه انقلاب اسلامی متعلق به ابوالحسن بنی صدر به چاپ رسید.

همچنین مجله: «ژورنال استریت» در تاریخ ۸ فوریه ۱۹۸۰ مطابق با ۱۹ بهمن ۱۳۵۸ و نیز روزنامه: «تایمز لندن» در تاریخ ۱۷ ژوئن ۱۹۸۰ مطابق با ۲۷ خرداد ۱۳۵۹ برخی از این سفرها و بخشی از مباحث آنها را افشاء کردند. در یکی از این گزارشات نوشته شده: «برژینسکی پس از سفر محرمانه خود به بغداد در اوایل سال جاری ( ۱۹۸۰ مطابق با دی یا بهمن ۱۳۵۸) در یک مصاحبه تلویزیونی گفت: ما تضاد قابل ملاحظه‌ای بین ایالات متحده و عراق نمی‌بینیم، ما معتقدیم عراق که تصمیم به استقلال دارد در آرزوی امنیت خلیج عربی است و تصور نمی‌کنیم که روابط آمریکا و عراق سست گردد.».

”کنت تیمرمن“ نویسنده کتاب «سوداگری مرگ، غرب چگونه عراق را مسلح ساخت ( ناگفته‌های جنگ عراق با ایران )» تعداد دیگری از این سفرها را افشاء کرده و به نقل از نیویورک تایمز می‌نویسد: «برژینسکی به امان پایتخت اردن رفت و با رهبر عراق در نخستین هفته ماه ژوییه۱۹۸۰ (اواسط تیرماه ۱۳۵۹) به طور محرمانه دیدار کرد. به نوشته این روزنامه، هدف از این دیدار بحث و مذاکره پیرامون راه‌های هماهنگ کردن فعالیت‌های آمریکا و عراق و مخالفت با سیاست های ایران بود.». 

تیمر من در ادامه می‌نویسد: «در هر حال برژینسکی در سفری به اردن با مالک حسین دیدار نمود و احتمال دارد با یکی از فرستادگان بلند مرتبه عراقی، در مورد احتمال وقوع جنگی بین ایران و عراق، و نظر آمریکا در این باره مذاکره کرده باشد. در بغداد چنان دیداری به منزله چراغ سبز آمریکا به عراق در مورد جنگ با ایران تلقی شد. ”گری سیک“ مشاور پیشین برژینسکی در مصاحبه‌ای گفت: «شکی در این باره نبود که قلب برژینسکی برای کدام طرف می‌طپد.»

”جولیتو کیه زا“ نیز در کتاب خود ”تهاجم کارتر و وقایع پشت پرده“ می‌نویسد:

«آمریکا در تحریک و تشویق کشورهای هم مرز ایران_در وهله نخست عراق برای یک تهاجم نظامی علیه این کشور کوشش‌های فراوانی کرده است.»

همچنین یکی از مفسران اصلی شبکه‌های تلویزیونی آمریکا، «ویلیام لیمن» بود که در برنامه‌ای تلویزیونی در ۱۶ فوریه ۱۹۹۳ گفته بود : «پرهزینه‌ترین طرح مشترک آمریکا_عربستان، مربوط به کوشش برای مهار کردن انقلاب ایران بود و صدام حسین وسیله انجام این مقصود گردید».

وی در همین برنامه می‌گوید: «در تابستان ۱۹۸۰ ( ۱۳۵۹ شمسی )عراقی‌ها علاقمند بودند موافقت آمریکا را برای حمله شان به ایران کسب کنند. آنها وزیر خارجه خود را به عربستان و اردن فرستادند تا با مقامات آمریکایی مذاکره کند و اطمینان یابد که آمریکا مخالف حمله عراق به ایران نیست. طبعاً آمریکا مخالفتی نداشت … در پنجم اوت ۱۹۸۰ (چهاردهم مرداد ۱۳۵۹)، صدام حسین یک سفر رسمی به عربستان کرد و دولت سعودی را از قصد خود برای حمله به ایران آگاه نمود. شش هفته بعد، نیروهای عراقی حمله را آغاز نمودند.»

ادامه دارد …

منابع در پایان آخرین قسمت   والسّلام

نگارنده ابراهیم بارانی بیرانوند

انتهای پیام/


ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

یادداشت های بعد فرم نظر